میخوام داستان جالبی براتون تعریف کنم در این داستان مجادله یک آدم بیسواد و یک آدم دانشمند به تصویر کشیده شده نتیجه این مباحثه برای من بسیار جالب بود امیدوارم شما هم خشتون بیاد
داستانی از دیکسیونر فلسفی ولتر
بابی کوهی
در عهد امپراطوری ((آرکادیوس)) ، مدرس حکمت الهی در قسطنطنیه ((لوگوماخوس)) ، به سرزمین ((سکا)) رفت و در پای کوه قفقاز در دشتهای حاصلخیز ((زفیریم)) اقامت گزید . در آن دوران پیر سالخورده نیکوکاری از مردم آن سرزمین بنام ((دین داک)) در اطاق وسیعی که میان آغل گوسفندان و انبار بزرگ آذوقه خود ساخته بود ، با زن و پنج پسر و پنج دختر و بستگان و ملازمان خویش ، پس از صرف طعام مختصری ، بزانو در آمده ، همگی بحمد و ثنای پروردگار مشغول بودند .
لوگوماخوس باو گفت : ای مرد بت پرست به چه کاری مشغولی ؟
دین داک جواب داد : من بت پرست نیستم .
لوگو گفت : در صورتی که سکایی هستی و یونانی نیستی باید بت پرست باشی. بگو ببینم بزبان سکایی چه می گفتی؟
مرد سکایی جواب داد : همه زبانها در گوش پروردگار آشناست من و کسانم او را ستایش می کردیم .
مدرس حکمت الهی گفت : این دیگر خیلی عجیب است که یک خانواده سکایی خدا را ستایش کند ، بدون اینکه از ما تعلیم گرفته باشد .
سپس با دین داک به مباحثه پرداخت . زیرا که او کمی بزبان سکایی آشنا بود و مرد سکایی هم تا حدودی یونانی می دانست . شرح مباحثه آن دو در یکی از نسخ خطی قسطنطنیه موجود است .
لوگوماخوس - خوب تو اگر شرعیات می دانی بگو ببینم چرا باید خدا را پرستید ؟
دین داک - برای اینکه همه چیز ما از اوست و پرستیدنش واجب است .
لوگو - این جواب از مردی وحشی مثل تو بعید نیست خوب از خدا چه توقعی داری ؟
دین داک - از مرحمتهای خدا تشکر می کنم . حتی از آن جهت که گاهگاه مرا با آلام و مشقاتی می آزماید ، سپاسگزار وی هستم . اما هرگز از وی توقعی ندارم . زیرا که او خود به نیازمندیهای ما واقف است . بعلاوه از این می ترسم که اگر از او تمنای آفتاب کنم ، همسایه من خواهش باران کرده باشد .
لوگو- عجب ! حدس می زدم جوابهای احمقانه خواهد داد ! بهتر است که از مسائل عالیتر بحث کنیم . خوب وحشی بگو ببینم از کجا می دانی که خدایی وجود دارد ؟
دین داک - تمام کائنات می گوید که خدایی وجود دارد .
لوگو - این کافی نیست . درباره خدا چه عقیده ای داری ؟
دین داک - معتقدم اوپروردگار و فرمانروای من است . اگر خوبی کنم مرا پاداش می دهد واگر بدی کنم کیفر می دهد.
لوگو- اینها که سخنان پیش پا افتاده ایست ! وارد بحث اساسی بشویم . بگو ببینم خدا غیر متناهی یا جوهر است؟
دین داک - مقصود شما را نمی فهمیم .
لوگو- حیوان نفهم می پرسم خدا در یک مکان مخصوص است ، یا لامکان است یا همه جا حاضر است ؟
دین داک - در این باب چیزی نمی دانم .
لوگو- ابله . آیا خداوند می توانسته آنچه را که اکنون هست را از هیچ بوجود آورده باشد ، و اینکه به اراده او یک چوب دستی دو سر نداشته باشد ؟ بعقیده تو خدا ، آینده را در آینده می بیند یا حال ؟
دین داک - من هرگز در اینگونه مسائل اندیشه نکرده ام .
لوگو- چه مرد کند ذهنی! ناچار باید موافق فهم تو سخن گفت ... رفیق ، بگو ببینم ماده می تواند ازلی باشد ؟
دین داک - برای من چه تفاوت می کند که ازلی باشد یا نباشد من که خود تا ابد زنده نخواهم ماند . خدا همیشه بر من حاکم است و چون بمن قوه ادراک صواب و صلاح اعطا فرموده ، باید از او اطاعت کنم .هرگز هم میل ندارم که فیلسوف باشم . دلم می خواهد انسان باشم .
لوگو - مباحثه با این مرد کار دشواری است . باید قدم به قدم جلو رفت... بگو ببینم خدا چیست ؟
دین داک - فرمانروای من ، صاحب اختیار من ، پدر من .
لوگو - مقصودم این نبود . می پرسم ذات خدا چگونه است ؟
دین داک - ذاتش اینست که قادر و مهربان باشد .
لوگو - ولی آخر جسم است یا روح ؟
دین داک - چرا توقع دارید من از حقیقت ذات خدا آگاه باشم ؟
لوگو - یعنی تو نمی دانی روح چیست ؟
دین داک - ابدا! شناخت روح به چه درد من می خورد ؟ آیا اگر به ماهیت روح پی ببرم ، با انصافتر می شوم ؟شوهری نیکوتر ، یا پدر و کارفرما و همشهری بهتری خواهم شد ؟
لوگو - باید قطعا بتو بیاموزم که روح چیست . روح ، روح ، روح .... این بحث بماند برای دفعه دیگر ....
دین داک - می ترسم مجهولات شما هم بیش از معلومات شما درباره روح باشد .اجازه بفرمایید منهم سئوالی از شما بپرسم . چندی پیش به یکی از کلیساهای شما رفته بودم . برای چه در کلیسای خود صورت خدا را با ریش دراز کشیده بودید ؟
لوگو - فهم این مسئله آسان نیست و احتیاج به تعلیمات مقدماتی دارد .
دین داک - پیش از اینکه از تعلیمات شما بهره برم ، بگذارید واقعه ای را که در یکی از این روزها برایم روی داد ، نقل کنم . یک روز در انتهای باغ خود ، اطاق کوچکی می ساختم . شنیدم موشی با زنبوری مباحثه می کرد . موش می گفت : ((عجب عمارت زیبایی است باید کار موش توانگری باشد ؟))
زنبور جواب داد : ((شوخی می کنی . این عمارت را قطعا زنبور با هوش و ذکاوتی ساخته است )).
از آن روز تصمیم گرفتم که در هیچ مسئله ای جدال نکنم .
امیدوارم براتون جالب بوده باشه
تابعد خدانگهدار |