چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید
  
 نقد دین





 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 15997


 
دوشنبه 1 دی ماه سال 1382
خدا چیست؟

میخوام داستان جالبی براتون تعریف کنم در این داستان مجادله یک آدم بیسواد و یک آدم دانشمند به تصویر کشیده شده  نتیجه این مباحثه برای من بسیار جالب بود امیدوارم شما هم خشتون بیاد

 

 

داستانی از دیکسیونر فلسفی ولتر

 

 

 بابی کوهی                                                    

 

در عهد امپراطوری ((آرکادیوس)) ، مدرس حکمت الهی در قسطنطنیه ((لوگوماخوس)) ، به سرزمین ((سکا)) رفت و در پای کوه قفقاز در دشتهای حاصلخیز ((زفیریم)) اقامت گزید . در آن دوران پیر سالخورده نیکوکاری از مردم آن سرزمین بنام ((دین داک)) در اطاق وسیعی که میان آغل گوسفندان و انبار بزرگ آذوقه خود ساخته بود ، با زن و پنج پسر و پنج دختر و بستگان و ملازمان خویش ، پس از صرف طعام مختصری ، بزانو در آمده ، همگی بحمد و ثنای پروردگار مشغول بودند .

لوگوماخوس باو گفت : ای مرد بت پرست به چه کاری مشغولی ؟

دین داک جواب داد : من بت پرست نیستم .

لوگو گفت : در صورتی که سکایی هستی و یونانی نیستی باید بت پرست باشی. بگو ببینم بزبان سکایی چه می گفتی؟

مرد سکایی جواب داد : همه زبانها در گوش پروردگار آشناست من و کسانم او را ستایش می کردیم .

مدرس حکمت الهی گفت : این دیگر خیلی عجیب است که یک خانواده سکایی خدا را ستایش کند ، بدون اینکه از ما تعلیم گرفته باشد .

سپس با دین داک به مباحثه پرداخت . زیرا که او کمی بزبان سکایی آشنا بود و مرد سکایی هم تا حدودی یونانی  می دانست  . شرح مباحثه آن دو در یکی از نسخ خطی قسطنطنیه موجود است .

لوگوماخوس - خوب تو اگر شرعیات می دانی بگو ببینم چرا باید خدا را پرستید ؟

دین داک - برای اینکه همه چیز ما از اوست و پرستیدنش واجب است .

لوگو - این جواب از مردی وحشی مثل تو بعید نیست خوب از خدا چه توقعی داری ؟

دین داک - از مرحمتهای خدا تشکر می کنم . حتی از آن جهت که گاهگاه مرا با آلام و مشقاتی می آزماید ، سپاسگزار وی هستم . اما هرگز از وی توقعی ندارم . زیرا که او خود به نیازمندیهای ما واقف است . بعلاوه از این می ترسم که اگر از او تمنای آفتاب کنم ، همسایه من خواهش باران کرده باشد .

لوگو-  عجب ! حدس می زدم جوابهای احمقانه خواهد داد ! بهتر است که از مسائل عالیتر بحث کنیم . خوب وحشی بگو ببینم از کجا می دانی که خدایی وجود دارد ؟ –

دین داک -  تمام کائنات می گوید که خدایی وجود دارد .

لوگو - این کافی نیست . درباره خدا چه عقیده ای داری ؟

دین داک  - معتقدم اوپروردگار و فرمانروای من است . اگر خوبی کنم مرا پاداش می دهد واگر بدی کنم کیفر می دهد.

لوگو-  اینها که سخنان پیش پا افتاده ایست ! وارد بحث اساسی بشویم . بگو ببینم خدا غیر متناهی یا جوهر است؟

دین داک - مقصود شما را نمی فهمیم .

لوگو-  حیوان نفهم می پرسم خدا در یک مکان مخصوص است ، یا لامکان است یا همه جا حاضر است ؟

دین داک -  در این باب چیزی نمی دانم .

لوگو-  ابله . آیا خداوند می توانسته  آنچه را که اکنون هست را از هیچ بوجود آورده باشد ، و اینکه به اراده او یک چوب دستی دو سر نداشته باشد ؟ بعقیده تو خدا ، آینده را در آینده می بیند یا حال ؟

دین داک - من هرگز در اینگونه مسائل اندیشه نکرده ام .

لوگو- چه مرد کند ذهنی! ناچار باید موافق فهم تو سخن گفت ... رفیق ، بگو ببینم ماده می تواند ازلی باشد ؟

دین داک - برای من چه تفاوت می کند که ازلی باشد یا نباشد من که خود تا ابد زنده نخواهم ماند . خدا همیشه بر من حاکم است و چون بمن قوه ادراک صواب و صلاح اعطا فرموده ، باید از او اطاعت کنم .هرگز هم میل ندارم که فیلسوف باشم . دلم می خواهد انسان باشم .

لوگو - مباحثه با این مرد کار دشواری است . باید قدم به قدم جلو رفت...  بگو ببینم خدا چیست ؟

دین داک - فرمانروای من ، صاحب اختیار من ،  پدر من .

لوگو - مقصودم این نبود . می پرسم ذات خدا چگونه است ؟

دین داک - ذاتش اینست که قادر و مهربان باشد .

لوگو - ولی آخر جسم است یا روح ؟

دین داک - چرا توقع دارید من از حقیقت ذات خدا آگاه باشم ؟

لوگو - یعنی تو نمی دانی روح چیست ؟

دین داک - ابدا! شناخت روح به چه درد من می خورد ؟ آیا اگر به ماهیت روح پی ببرم ، با انصافتر می شوم ؟شوهری نیکوتر ، یا پدر و کارفرما و همشهری بهتری خواهم شد ؟

لوگو - باید قطعا بتو بیاموزم که روح چیست . روح ، روح ، روح ....  این بحث بماند برای دفعه دیگر ....

دین داک - می ترسم مجهولات شما هم بیش از معلومات شما درباره  روح باشد .اجازه بفرمایید منهم سئوالی از شما بپرسم . چندی پیش به یکی از کلیساهای شما رفته بودم . برای چه در کلیسای خود صورت خدا را با ریش دراز کشیده بودید ؟

لوگو - فهم این مسئله آسان نیست و احتیاج به تعلیمات مقدماتی دارد .

دین داک -  پیش از اینکه از تعلیمات شما بهره برم ، بگذارید واقعه ای را که در یکی از این روزها برایم روی داد ، نقل کنم . یک روز در انتهای باغ خود ، اطاق کوچکی می ساختم . شنیدم موشی با زنبوری مباحثه می کرد . موش می گفت : ((عجب عمارت زیبایی است باید کار موش توانگری باشد ؟)) 

زنبور جواب داد : ((شوخی می کنی . این عمارت را قطعا زنبور با هوش و ذکاوتی ساخته است )).

از آن روز تصمیم گرفتم که در هیچ مسئله ای جدال نکنم .

 

 

 

 

                                                                                      امیدوارم براتون جالب بوده باشه

                                                                                                         تابعد خدانگهدار


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها